درباره وبلاگ


سلام به تمام دوستان عزیز که به این وبلاگ امده اند. اکثر رمان هایی که در این وبلاگ گذاشته می شود منبع شان سایت نودهشتیا است. پس به افتخار نویسندگان گل نودهشتیا هم شده بدون نظر از اینجا نرید.
باتشکر
مدیریت:فاطمه و مینا

____________________________
توجــــــه:دوستان وبلاگ اصلی شهر رمان اینجاست!نه هیچ جای دیگه!!

موضوعات
پیوندهای روزانه
تماس با ما \ سوالات کاردانی , کارشناسی , ارشد , فراگیر پیام نور

مرجع وبلاگ نویسان جوان

دریافت کد حرکت عنوان وبلاگ

کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
♥♥شهــــــــــــر رمـــــــــــــــان♥♥
♥♥گلچینی از بهترین رمـــانهـای عاشقـــانه ایـــرانی و خارجــی♥♥

سلام سلام

احساس خاموش 6

 

نظرتون تا اینجا چیه؟

اصلا رمان رو دوست دارید تا ادامه اش بدم؟



ادامه مطلب

نوع مطلب : رمان احساس خاموش(نیلوفر جهانجو)،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : انیس

مـن کبــــــــــــــــــــاب



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل

حاضرید به خاطر عشقتون فرهنگ خانوادگی رو تغییر بدین؟

۱.فرهنگ تغییرناپذیر است

۲.٪۵۰من۵۰٪اون تغییر کنیم

۳.فقط اون باید تغییر کنه

۴.هردومون باید۱۰۰٪تغییر کنیم

۵.تغییرفرهنگ موقتیست

۶.به خاطرش تغییر میکنم

***************

به نظر من یا۶ یا۲

.

.

.

حالا نوبت شما است

برو تو آرشیونظرات



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل

من۱۰ و ۲ و۸ و۶رو دوست دارم

.

.

تو کدوم یکی رو؟؟؟؟



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل

 

من حجابم۶ به نظره خودمم ششمی از همشون بهتره



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل

من سرد دوست دارم



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل

به نظر من۱و۲و۴



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل

من موسیقی و نقاشی و نویسندگی و شعر



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل

رنگه چشات کدومه؟

مـــــــــــــــن۳



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


یکشنبه 6 مهر1393 :: نويسنده : عسل
کدوم یکی براتون خاطره انگیزتره؟

1.بابالنگ دراز

2.فوتبالیستها

3.انشرلی باموهای قرمز

4.حنادرمزرعه

5.روزی روزگاری

برای من که بابالنگ دراز



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


شنبه 5 مهر1393 :: نويسنده : عسل



نوع مطلب : نظرسنجی،
برچسب ها :


جمعه 4 مهر1393 :: نويسنده : انیس
 روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید: آیا مرد نگران سلامتی او و بچه اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! زن پاسخ داد: آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! شیوانا تبسمی کرد و گفت: پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده! دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت: به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. شیوانا از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند. شیوانا تبسمی کرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد. شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت: ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد. زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است! زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به درب منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. شیوانا لبخندی زد و گفت: این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد. بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ی برای شیوانا آورد. شیوانا پرسید: شوهرت چطور است؟! زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابرین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی!

به وبلاگ آوای رنگ هم سربزنید



نوع مطلب : مطالب متفرقه،
برچسب ها :


پنجشنبه 3 مهر1393 :: نويسنده : سحر
نظررررررررررررررررررفراموش نشهههههههههههههههههههههههههه.

به وبلاگه آوای رنگ هم سربزنید.عکسای شخصیتارو گذاشتم اونجا.

لینکش توی دوستان هست.

محسن_خوشحالی؟.

_باید باشم؟

_منکه خیلی خوشحالم.

_واقعا؟

_آره.امشب خیلی خوشگل شدی دلم میخواد ببوسمت.



ادامه مطلب

نوع مطلب : رمان میخوام آدم باشم(sahar93)،
برچسب ها :


چهارشنبه 2 مهر1393 :: نويسنده : سحر
ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا” بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

اگر شما یکی از بچه‌های ما هستید؛ شماره ۱ را فشار دهید.

اگر می‌خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره ۲ را فشار دهید.

اگر می‌خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره ۳ را فشار دهید.

اگر می‌خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره ۴ را فشار دهید.

اگر می‌خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره ۵ را فشار دهید.

اگر می‌خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم؛ شماره ۶ را فشار دهید.

اگر می‌خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره ۷ را فشار دهید.

اگر می‌خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره ۸ را فشار دهید.

اگر پول می‌خواهید؛ شماره ۹ را فشار دهید.

اما اگر می‌خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید،

بگویید، ما داریم گوش می‌کنیم …نیشخند

به وبلاگ آوای رنگ هم سربزنید



نوع مطلب : مطالب متفرقه،
برچسب ها :


سه شنبه 1 مهر1393 :: نويسنده : سحر

ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات

حرف میزنیم، بابایمان هم همینطور.


بابایمان همیشه وقتی با ما حرف می‌زند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا امروز بابایمان

دوبار به ما گفت؛ …..


توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟و هر وقت ما پول می‌خواهیم

می‌گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟


چند روز پیشا وقتی ما با مامانمان و بابایمان می‌رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی

داشت می‌زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه

گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می‌شم همچین

می‌زنمت که به خر بگی* زن دایی .


بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی آقاهه از بابایمان

خیلی گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد.


بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس

جنگی بپری به مردم؟نیشخند

به وبلاگه آوای رنگ هم سربزنید



نوع مطلب : مطالب متفرقه،
برچسب ها :


سه شنبه 1 مهر1393 :: نويسنده : سحر
سه شنبه 1 مهر1393 :: نويسنده : فاطمــه
سه شنبه 1 مهر1393 :: نويسنده : فاطمــه
سه شنبه 1 مهر1393 :: نويسنده : فاطمــه
سلام دوستان... بچه ها شاهتوت عزیز چند تا پست برامون گذاشتند که منم براتون میزارم و یک پست هم نبض یک مرد داریم..

دوستانی که کامنت گذاشته بودند به دست نویسنده رسوندم... به غیر از پریسا خانوم که تازه کامنتشون رو بدست شاهتوت عزیز رسوندم بقیه دوستانی که درخواست کرده بودند که راند دوم رو به ایمیلشون بفرسته اگر به ایملتون فرستاده نشده سریعا ایمیلتون رو بدید که به دست شاهتوت عزیز برسونم...

ممنون

یا حق



ادامه مطلب

نوع مطلب : رمان راند دوم(جلد دوم رمان رییس کیه؟)،
برچسب ها :


سه شنبه 1 مهر1393 :: نويسنده : فاطمــه

حتما بخونیدش

فیلم مبتذل موبایلی از یک دختر که پسری را تکان داد

 

با چند دختر جوان رابطه خیابانی داشتم و آنها را با وعده های دروغین خام کرده بودم. من همیشه نصیحت های مادرم را به مسخره می گرفتم و می گفتم مرا به حال خود بگذارید تا روزهای خوش جوانی ام را سپری کنم و …! اما راست می گویند که دست روی دست بسیار است چون با موضوعی روبه رو شدم که فهمیدم پاکی و عفت بهترین و گران بهاترین گوهر وجود آدمی است.

پسر جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد گفت: سرتان را به درد نیاورم من و ۲ تن از دوستانم با پول تو جیبی که در اختیار داشتیم هر روز در خیابان ها به دنبال دختران و زنان بزک کرده ای راه می افتادیم که درصدد بودند جیب هایمان را خالی کنند.

حدود ۲ هفته قبل، یکی از دوستانم با آب و تاب برایم تعریف کرد که با دختری باکلاس آشنا شده است و ارتباط زیادی باهم دارند. دوستم با این حرف ها مرا نیز وسوسه کرد تا از آن دختر خانم سوءاستفاده کنم. او یک روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نیز در ویلای پدرش مخفی کرد. طبق نقشه ای که در سر داشتیم قرار بود وقتی آن دختر جوان به داخل باغ آمد من نیز …!

پسر جوان نفس عمیقی کشید و با حالتی تأسف بار افزود: داخل باغ منتظر دختر خانم بودیم که دوستم گوشی تلفن همراه خود را روشن کرد و گفت: از ارتباط خود با آن دختر فیلمبرداری کرده است. در این لحظه با لبخندی گوشی را از دست او قاپیدم تا آن تصویر کثیف را ببینم؛ اما وقتی دقیق نگاه کردم، متوجه شدم آن دختر جوان خواهر خودم است که …! کنترل خودم را از دست دادم و بدون آن که چیزی بگویم با دوستم درگیر شدم.

من او را حسابی کتک زدم. دوستم نیز مقاومت می کرد و با میله ای که در دست داشت آن چنان ضربه ای به بدنم زد که استخوان دستم خرد شد و دچار مشکل جدی شدم. الان دست راستم از کار افتاده است و حس و حرکتی ندارد.

پسر جوان قطرات اشک را از روی صورتش پاک کرد و گفت: حالا می فهمم دخترانی که طعمه هوس های شیطانی من شده اند خانواده دارند و بی احترامی به ناموس مردم یعنی زیرپا گذاشتن ناموس خود آدم! من از تمام جوان ها خواهش می کنم غیرت داشته باشند و ایام جوانی خود را با گناه و معصیت آلوده و سیاه نکنند.

نظریادتون نره....



نوع مطلب : مطالب متفرقه،
برچسب ها :


دوشنبه 31 شهریور1393 :: نويسنده : عسل